ناز و نیاز
شعر آیینی 
قالب وبلاگ
یا امام رضا علیه السلام

 

  

 

وقتی عبارا بر سر خود می کشیدی

 

بند امید عالمی  را می بریدی

 

 

 

 خوردی زمین دیگر نشد برخیزی از جا

 

دیدم  سوی دیوار خود را  می کشیدی

 

 

حق می خرد ناز تورا اما به زحمت

 

ناز از در و دیوار کوچه  می خریدی 

 

 

هربار می افتادی و میگفتی ای کاش

 

آه ای عصای پیر ی من می رسیدی

 

 

 

 

با جمله ی ای وای مادر بین کوچه

 

آه از نهاد هر گزاره می شنیدی

 

 

 

از درد میپیچی به خود تنهای تنها

 

چشم تو مانده سوی در با نا امیدی

 

 

 

خاکی شده گیسوی تا با خاک حجره

 

حالا شدی مانند آن راس شهیدی...

 

 

 

ابن شبیبت  را صدا کن روضه ای خوان

 

آن روضه ای را که گریبان می دریدی

 

 

 

بر روی نی خورشید و پای نی ستاره

 

روضه بخوان از دختر بی گوشواره

 

 

 

ازآن تن بی سر به روی خاک صحرا

 

روضه بخوان از ناله ی گودال زهرا

 

 

 

روضه بخوان از تیغ و از نیزه شکسته

 

از آنکه روی صفحه قرآن نشسته

 

 

 

روضه  بخوان  از زخم های پیکر او

 

ازساربان و تنگی انگشتر او

 

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 2:45 ] [ موسی علیمرادی ]
یا امام رضا علیه السلام 

خوشا ما که همسایه جنتیم

به خان کریمش همه دعوتیم

گدای رضاییم و در عزتیم

به دست کریمش چه خوش عادتیم

رضا پادشاه است و ما رعیتیم 

 

 فدای غلام مسیحا دمش

به سرهای ما  سایه ی پرچمش

بود چشم ما جای آن مقدمش

بداند دو عالم که یک امتیم

رضا پادشاه است  و ما رعیتیم  

 

 

 کسی را ندیدم برانی  ز در

تویی  مهربانتر زمادر پدر

مرا هم  برای غلامی بخر

که با تو همه عاری از محنتیم

رضا پادشاه است  و ما رعیتیم  

 

 

منم سائل سر به راه شما

همان اهوی دل به خواه شما

بود روزیم از نگاه شما

همه سائل سفره رحمتیم

رضا پادشاه است  و ما رعیتیم  

 

زمانی که حق   قلب مارا سرشت

محب الرضا سر در ان نوشت

به مشهد عطا  کرد ارض بهشت

همه آفریده از این  حکمتیم

رضا پادشاه است  و ما رعیتیم

  

خوشا آنکه دل سوی مشهد کند

مگر می شود او کسی رد کند

نگفته  خودش  لطف بی حد کند

که ما کشته  این همه رافتیم

رضا پادشاه است  و ما رعیتیم

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 1:44 ] [ موسی علیمرادی ]
یا امام رضا علیه السلام 

آهسته می آمد ولی بی بال و پر بود

یک دست بر پهلو و دستی برجگر بود

زیر سر مهمانی اجباری اش بود

وقتی که می آمد  عبایش روی سر بود

از بس میان کوچه ها افتاد بر خاک

روی لباسش ردپای هر گذر بود

با آه می افتاد  و بر می خواست اما

آهش زمان راه رفتن بیشتر بود

وقتی عصای پیری آدم نباشد

 باید به زیر منت دیوار ودر بود

آری شبیه قصه آن کوچه تنک

فرسنگها انگار خانه دورتر بود

بال پرش زخمی شداز بس دست و پا زد

هر جای حجره  رد و پاهای جگر بود

سختی کشید اما چقدرآرام جان داد

آخر سرش بر رو پاهای پسر بود

باید که اهل کشف باشی بین روضه

باید میان روضه ها اهل نظر بود

وای ازحسین از آن دمی که چشم واکرد

پا روی زخم سینه اش پر دردسر بود

وای از دمی که رفت بالا خنجری  کند

وای از کسی که شاهدش  با چشم تر بود 


برچسب‌ها: غزل مرثیه امام رضا
[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 1:40 ] [ موسی علیمرادی ]

یا امام رضا علیه السلام

 

 

افتاده اي بر روي خاك و پر نداري

 

جز ديده ي تر مونسي ديگر نداري

 

 

 

آنقدر غربت مي چكد از جسمت آقا

 

ناخواسته مي گويمت مادر نداري

 

 

 

مانند شمعي سوختي در آتش زهر

 

در آنچنان هرمي كه خاكستر نداري

 

 

 

وقتي كه بال و پر زدي بر خاك گفتم

 

صد شكر اينجا در برت خواهر نداري

 

 

 

در زير گلها پيكرت مدفون شد آقا

 

گويا به جز گل پيكري ديگر نداري

 

 

 

اينجا همه هستي اشان مال تو آقاست

 

ثروت تويي ،سرمايه اي بر هر نداري

 

 

 

يعني نباشند اهل غارت مردم طوس

 

برتن كفن داري و غارتگر نداري 

 

سال 86

 

[ یکشنبه سی ام آذر 1393 ] [ 23:53 ] [ موسی علیمرادی ]
یا امام حسن(ع)

کریم آنچه بیارد به دست , می بخشد

هرآنچه بود و هر آنچه  که هست می بخشد

زپا فتادی اگر یاحسن بگو  بنگر

چگونه  رتبه شاهی به پست می بخشد

به تشنگان  برادر حسن دهد روزی

شراب ناب حسینی به مست می بخشد

قیامت است ظهورش , به عشق روی حسین

هر آنکسی که حسینی شداست می بخشد

گمان مبر که حسن بی ضریح و بی حرم است

 کریم آل عبا هر چه هست می بخشــد…

[ یکشنبه سی ام آذر 1393 ] [ 15:21 ] [ موسی علیمرادی ]

فراق کربلا

 

به دلم داغ حرم را مگذارید فقط

به همین حال مرا وا مگذارید فقط

 

ببریدم ببریدم شده حتی در خواب

بین این شهر مرا جا مگذارید فقط

 

همه رفتند و شده قبرمن این شهر ...مرا

در مزارم تک و تنها مگذارید فقط

 

میزنیدم بزنید این همه تنبیه ولی

به دلم داغ حرم را مگذارید فقط

 

حرم امروز دهیدم به خدا خسته شدم

با دلم وعده فردا مگذارید فقط

 

بگذارید که سر بر قدمش بگذاریم

روی این خواهش ما پا مگذارید فقط

 

اربعین  پای پیاده نجف وکرببلا

حسرتش را به دل ما مگذارید فقط

 

 ***

تشنه روضه ام و اه فرات است بلند

آب را تشنه دریا مگذارید فقط

 

لای هر برگه قرآن چقدر برگ گل است

پا براین مصحف زیبا مگذارید فقط

 

داد زد این سرو این حلق من و سینه من  

چیزی از پیکر من جا مگذارید فقط

 

مرد باشید ولی , تا که نکشتید مرا

پا سوی خیمه زنها مگذارید فقط


برچسب‌ها: شعر فراق کربلا
[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 21:48 ] [ موسی علیمرادی ]

شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

 

عاقبت سایه بالای سرم می آید

پدر خوبتر از خوبترم می آید

 

مثل یک شاخه خشکم  که شکستند مرا

پدر از را ه رسد برگ و برم می آید

 

بی عصا روی زمین میکشم این پیکر را

به امیدی که ز ره بال و پرم می آید 

 

باز هم میل تماشای فلک را دارم

با پدر نیز علمدار حرم می آید

 

نیست آهی به بساطم بخرم پارچه ای

پدرم گفته که چادر به سرم می آید

 

گوشواره و النگو به چه کارم آید

وقتی از عرشه نی ها گوهرم می آید

 

ابرو یم نرود کاش در این وادی شام

همه جا گفته ام امشب پدرم می آید

 

منتظر مانده ام  وجان به لبم آمده است

خبری گرکه نیاید خبرم می آید

 

مو پریشانم و خاکستری و سوخته ام

هرچه امد به سر تو به سرم می اید

 

 ای کسی که  به من و خواهرمن  طعنه زدی

صبر کن صبر عموی قمرم می آید


برچسب‌ها: شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها
[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 14:36 ] [ موسی علیمرادی ]

یا رقیه سلام الله علیها 

بابا سلام زخم سرت چیست از کجاست؟

مانند یادگاری دستان کوچه هاست

از ترس دشمنت که پی یک بهانه است

حتی نفس کشیدن ویرانه بی صداست

لکنت گرفته ام که چگونه بیان کنم

دستان تازیانه دشمن چه بی حیاست

آنقدر گریه کرد که مویش سفید شد

وقتی رباب  دید چوب ستم بر لب شماست

دیگر نفس نمانده برای کبوترت

از بس که تازیانه این زجر بی هواست

دنبال مرهم آمده ام ای ضریح عشق

یک بوسه ات دوای تمامی دردهاست

سال85

[ چهارشنبه پنجم آذر 1393 ] [ 15:18 ] [ موسی علیمرادی ]
یا صاحب محرم

 

 

بسم رب الفاطمه آغاز کردم گریه را

 

از گلوی بغض هایم باز کردم گریه را

 

مثل یک مادر که فرزندش زدستش می رود

 

اقتدا کردم به او ابراز کردم گریه را

 

این سیاهی های هیئت چادر خاکی او است

 

با غم پنهانی اش همراز کردم گریه را

 

تا که از ذکر غریب مادر افتادم ز پا

 

با نگاه او پر پرواز کردم گریه را

 

سایه ای را بر سرم حس می کنم در روضه ها

 

در پناه فاطمه آغاز کردم گریه را

 

 

 

گفته اند , اذن دخول  ماه غم یا فاطمه  است

 

روزی اشک محرم های ما با فاطمه است

 

 

 

شال غم بر روی دوشم پیرهن مشکی به تن

 

آرزو دارم  شود این جامه بر جسمم کفن

 

محتشم دم می دهد باز این چه شور و ماتم است

 

گویی آویزان شده از عرش کهنه پیرهن

 

تا که از خانه به قصد روضه  بیرون می زنم

 

حیدر کرار می آید به استقبال من

 

فاطمه پایین مجلس مینشیند پیش در  

 

می نشاند صدر مجلس گریه کن ها را حسن

 

خواهرش برسینه  می کوبد برادر کاش کاش

 

وقت بوسه از رگت میرفت جانم از بدن

 

 

 

انقدر پای تنت بر سینه و بر سر زدم

 

پیش چشمم پرپرت کردند و من پرپر زدم

 


برچسب‌ها: شعر روز اول محرم شعر سیاهپوشان شعر محرم شعر شر
[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 15:34 ] [ موسی علیمرادی ]

 یا ابالفضل(علیه السلام) 

امیرلشگر من  دست من به دامن تو

رباب مانده و امید آب بردن تو 

به اهل خیمه سپردم که آب گردن من

بلند گر نشوی خون من به گردن تو

ز بس که  تیر تنت خورده ماه  طایفه ام

نشد که نور بگیرد  لبم  ز روزن تو

عبای من که نصیب علی شده ماندم

چگونه جمع کنم پاره پاره تن تو

دو تیر با دو کمان  و سپاه مژگان کو؟

 چه امده سرچشمان مرد افکن تو

بدون چشم تو تکلیف خیمه روشن نیست

حصار امن خیامم نگاه روشن تو

بلند شو که نشیند هر آنکه استاده

برای کسب غنیمت نشسته دشمن تو

   بلند شو گره از کار خیمه ها وا کن

که چشم بسته حرامی به چشم بستن تو


برچسب‌ها: غزل مرثیه غزل شب تاسوعا غزل شهادت حضرت عباس
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 15:37 ] [ موسی علیمرادی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وصال ما و شما دير متفق گردد
كه من اسير نيازم تو صاحب نازي
امکانات وب