ناز و نیاز
شعر آیینی 
قالب وبلاگ

فراق کربلا

 

به دلم داغ حرم را مگذارید فقط

به همین حال مرا وا مگذارید فقط

 

ببریدم ببریدم شده حتی در خواب

بین این شهر مرا جا مگذارید فقط

 

همه رفتند و شده قبرمن این شهر ...مرا

در مزارم تک و تنها مگذارید فقط

 

میزنیدم بزنید این همه تنبیه ولی

به دلم داغ حرم را مگذارید فقط

 

حرم امروز دهیدم به خدا خسته شدم

با دلم وعده فردا مگذارید فقط

 

بگذارید که سر بر قدمش بگذاریم

روی این خواهش ما پا مگذارید فقط

 

اربعین  پای پیاده نجف وکرببلا

حسرتش را به دل ما مگذارید فقط

 

 ***

تشنه روضه ام و اه فرات است بلند

آب را تشنه دریا مگذارید فقط

 

لای هر برگه قرآن چقدر برگ گل است

پا براین مصحف زیبا مگذارید فقط

 

داد زد این سرو این حلق من و سینه من  

چیزی از پیکر من جا مگذارید فقط

 

مرد باشید ولی , تا که نکشتید مرا

پا سوی خیمه زنها مگذارید فقط


برچسب‌ها: شعر فراق کربلا
[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 21:48 ] [ موسی علیمرادی ]

شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

 

عاقبت سایه بالای سرم می آید

پدر خوبتر از خوبترم می آید

 

مثل یک شاخه خشکم  که شکستند مرا

پدر از را ه رسد برگ و برم می آید

 

بی عصا روی زمین میکشم این پیکر را

به امیدی که ز ره بال و پرم می آید 

 

باز هم میل تماشای فلک را دارم

با پدر نیز علمدار حرم می آید

 

نیست آهی به بساطم بخرم پارچه ای

پدرم گفته که چادر به سرم می آید

 

گوشواره و النگو به چه کارم آید

وقتی از عرشه نی ها گوهرم می آید

 

ابرو یم نرود کاش در این وادی شام

همه جا گفته ام امشب پدرم می آید

 

منتظر مانده ام  وجان به لبم آمده است

خبری گرکه نیاید خبرم می آید

 

مو پریشانم و خاکستری و سوخته ام

هرچه امد به سر تو به سرم می اید

 

 ای کسی که  به من و خواهرمن  طعنه زدی

صبر کن صبر عموی قمرم می آید


برچسب‌ها: شعر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها
[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 14:36 ] [ موسی علیمرادی ]

یا رقیه سلام الله علیها 

بابا سلام زخم سرت چیست از کجاست؟

مانند یادگاری دستان کوچه هاست

از ترس دشمنت که پی یک بهانه است

حتی نفس کشیدن ویرانه بی صداست

لکنت گرفته ام که چگونه بیان کنم

دستان تازیانه دشمن چه بی حیاست

آنقدر گریه کرد که مویش سفید شد

وقتی رباب  دید چوب ستم بر لب شماست

دیگر نفس نمانده برای کبوترت

از بس که تازیانه این زجر بی هواست

دنبال مرهم آمده ام ای ضریح عشق

یک بوسه ات دوای تمامی دردهاست

سال85

[ چهارشنبه پنجم آذر 1393 ] [ 15:18 ] [ موسی علیمرادی ]
یا صاحب محرم

 

 

بسم رب الفاطمه آغاز کردم گریه را

 

از گلوی بغض هایم باز کردم گریه را

 

مثل یک مادر که فرزندش زدستش می رود

 

اقتدا کردم به او ابراز کردم گریه را

 

این سیاهی های هیئت چادر خاکی او است

 

با غم پنهانی اش همراز کردم گریه را

 

تا که از ذکر غریب مادر افتادم ز پا

 

با نگاه او پر پرواز کردم گریه را

 

سایه ای را بر سرم حس می کنم در روضه ها

 

در پناه فاطمه آغاز کردم گریه را

 

 

 

گفته اند , اذن دخول  ماه غم یا فاطمه  است

 

روزی اشک محرم های ما با فاطمه است

 

 

 

شال غم بر روی دوشم پیرهن مشکی به تن

 

آرزو دارم  شود این جامه بر جسمم کفن

 

محتشم دم می دهد باز این چه شور و ماتم است

 

گویی آویزان شده از عرش کهنه پیرهن

 

تا که از خانه به قصد روضه  بیرون می زنم

 

حیدر کرار می آید به استقبال من

 

فاطمه پایین مجلس مینشیند پیش در  

 

می نشاند صدر مجلس گریه کن ها را حسن

 

خواهرش برسینه  می کوبد برادر کاش کاش

 

وقت بوسه از رگت میرفت جانم از بدن

 

 

 

انقدر پای تنت بر سینه و بر سر زدم

 

پیش چشمم پرپرت کردند و من پرپر زدم

 


برچسب‌ها: شعر روز اول محرم شعر سیاهپوشان شعر محرم شعر شر
[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 15:34 ] [ موسی علیمرادی ]

 یا ابالفضل(علیه السلام) 

امیرلشگر من  دست من به دامن تو

رباب مانده و امید آب بردن تو 

به اهل خیمه سپردم که آب گردن من

بلند گر نشوی خون من به گردن تو

ز بس که  تیر تنت خورده ماه  طایفه ام

نشد که نور بگیرد  لبم  ز روزن تو

عبای من که نصیب علی شده ماندم

چگونه جمع کنم پاره پاره تن تو

دو تیر با دو کمان  و سپاه مژگان کو؟

 چه امده سرچشمان مرد افکن تو

بدون چشم تو تکلیف خیمه روشن نیست

حصار امن خیامم نگاه روشن تو

بلند شو که نشیند هر آنکه استاده

برای کسب غنیمت نشسته دشمن تو

   بلند شو گره از کار خیمه ها وا کن

که چشم بسته حرامی به چشم بستن تو


برچسب‌ها: غزل مرثیه غزل شب تاسوعا غزل شهادت حضرت عباس
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 15:37 ] [ موسی علیمرادی ]
یا ابالفضل (ع)

 

گر نشد مشک ولی ماند امید دگرم

ببرم آب دراین کاسه چشمان ترم..

..هم شکستند همین کاسه و هم کاسه سرم

تا هوایی به سر از آب مبادا ببرم

 

اینچنین شدکه من  امید زدستم دادم

با سر از روی بلندی به زمین افتادم

 

 چه کنم مشک  سر ودست و دوچشمی که تر است

کاسه هایی که شکست است دگر درد سر است

تیغ وشمشیر بیارید تنم  منتظراست

به خدا درد خجالت زحرم سخت تر است

 

گر نشد آب برم کاش خودم آب شوم

تا که جاری به سوی خیمه ارباب شوم

 

ای خدا سایه ای از دور... مبادا آقاست

نه حسین بن علی نیست زنی از زنهاست

نکند زینب کبراست  خدا یا تنهاست

... پسرم گفت به من, تا بشناسم زهرا ست

 

گفت گر مادر تونیست منم مادر تو

آمدم گریه نکن آب فدای سر تو

 

...اذن دادند  که بر فاطمه مادر گفتم

آرزویی به سرم بود که آخر گفتم

 جان من شد همه یک آه و برادر گفتم

هقی هقی کردم و با گریه مکرر گفتم

 

چقدر لفظ اخا مثل عسل شیرین است

گرچه از دست تهی ام سر من پایین است

 

به اخا گفتن من لفظ بلی می آید

تار دیدم که حسین بن علی می آید

گوییا جلوه ای از رب جلی می آید

خسته و تشنه و درمانده ولی می آید

 

زیر لب زمزمه کردم به فدای تو حسین

بخورد بر سر من درد و بلای تو حسین

 

نیست بر دیدن چشمت به دو چشمم رویی

کاش میشد که به جان از تو کنم دلجویی

یا که بر راه تو با مژه زنم جارویی

یا به چشمم بنشینی به کنار جویی

 

   ولی افسوس دگر چشم ندارم آقا

هر چه را داشت ابالفضل, گرفتند آنرا

 

تارسید او به سرم گفت چرا تا شده ای

قد قاسم شده ای پخش به صحرا شده ای

رفته ای  آب بیاری خود دریا شده ای

خوش بحال لب اصغر که تو سقا شده ای

 

ناله ای زد که چنان درد به پهلوش نشست

به گمانم کمرش بود که از غصه شکست

 

گفتم ازآب  صدازد  که چه آمد به سرت

گفتم از آب صدازد چه شده بال و پرت

گفتم از آب صدا زد که چه شد زخم سرت

گفتم از آب صدا زد چه شده چشم ترت

 

اوبه رویم نزداما خبرش میپیچد

که اگر آب نباشد  پسرش  میمیرد

 

از خجالت همه جان و تنم شد فریاد

تا سرم  را به سر دامن مهرش جاداد

چشمهایم که به چشمان برادر افتاد

تازه دیدم چه قدر پیر شده ان شهزاد

 

قامتش خم شده و بی کس و تنها مانده

جان او پیش علی اکبر او جا مانده

 

با همان قامت  خم دور سرم  می چرخید

دستهایی که جدا شد زتنم می بوسید

ناله میزد به من و وضع تنم میگریید

دشمنش هلهله میکردو به او می خندید

 

گفت با گریه مرو تا که زمینم نزنند

کوفیان سنگ دگر سوی جبینم نزنند

 

 مرو  از دست حرامی نکشم منت آب

لا اقل رحم کن عباس برآن طفل رباب

بعد تو زندگی اهل حرم هست عذاب

به کمین دشمن من مانده ببین در تب و تاب

 

بیشتر آب شدم گفت  همه لشگر من

میروی بعد  تو سقا چه کند خواهر من

 

وقت تشریح پس از رفتن جان آمده بود

صحبت از نیزه و آن تخت روان آمده بود

زخمهایم همه از غم به زبان آمده بود

حرف از معجر زینب به میان آمده بود

 

 ای اباالفضل , فدای نخی از معجر تو

سرم از نیزه شود سایه روی سر تو


برچسب‌ها: غزل مرثیه حضرت عیاس شعر حضرت عباس
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 22:57 ] [ موسی علیمرادی ]

یا حضرت مسلم علیه السلام

 

شکسته پر شده آقا دگر کبوتر تو

به غیر سایه ی غم نیست یار یاور تو

شب است  کوچه به کوچه غریب می گریم

که رفت آبروی من به پیش مادر تو  

اگر که زنده بمانم ز شرم می میرم

بایستم به چه رویی  بگو  برابر تو

اگر خبر نرسد که نیا به کوفه حسین

خدا کند خبر من رسد به محضر تو

خدا کند که بیاید بلا فقط  سرمن

مباد کم بشود تارمویی از سرتو

برای تک تکتان نقشه ها به سر دارند

تمام کوفه مهیاست در برابر تو

ذخیره آنقدر آقا شده است نیزه و تیر

برای قامت غباس امیر لشگر تو

چه قدر ماذنه از نیزه ساخته دشمن

که بشنوند اذان علی اکبر تو

سه شعبه دایه شده تا که شیر نوشاند

سه جرعه از سه پر خود برای اصغر تو

مرا غلام صدا میزند چه غم , ای کاش

کسی کنیز نگوید دگر به دختر

کنار خانه خولی صداش  می آمد

تنور کرده مهیا نهان کند سر تو


برچسب‌ها: شعر شب اول محرم شعر حضرت مسلم, ع
[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 17:45 ] [ موسی علیمرادی ]

بسم رب الحسین (ع)

 

یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)

 

به اذن حضرت مولا شدم کبوتر تو

که  بال و پر بزنم پای روضه ی سر تو

ببخش با پر زخمی , به زحمت افتاده

لباس نوکریم را بریده مادر تو

چه طور خرج غمت جور شد؟ کسی میگفت

رسیده رزق حسینیه  ازبرادر تو

شبیه حضرت زینب به سینه می کوبم

که مقتدای عزادارهاست خواهر تو

  به چشم من همه جا روضه شما بر پاست

تمام عالم آدم شدند مضطر تو

اگر کویر ترک روی هر ترک دارد

کشیده خشکی لبهای زخم پرپر تو

خزان  و ریزش برگ  از درخت در همه جا

شد است در دل من روضه خوان اکبر تو

طلوع , بردن بالای طفل شش ماهه است

غروب , خون گلوی علی اصغر تو

زمان بارش باران همیشه میبارم

برای بارش تیر و امیر لشگر تو

شب عروسی هر کس به سینه میکوبم

برای حجله قاسم گل برادر تو

من از خرابه و شام و رقیه فهمیدم

که قول تو نرود گر رود زتن سر تو

بیا و قول بده آخرین دمم برسی

به راه آمدن توست چشم  نوکر تو


برچسب‌ها: شعر محرم غزل محرم غزل سیاه پوشان
[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 15:39 ] [ موسی علیمرادی ]
مناجات با امام زمان (عج)

 

به من عاجز و بیچاره کمک کن آقا

بین دنیا شدم آواره کمک کن آقا

 

ناگزیر از همه جا  آمده ام خانه تو

رحم کن بر من بیچاره کمک کن آقا

 

لحظه ای گرکه رهایم بکنی می افتم

به من غم زده همواره  کمک کن  آقا

 

آمدم تا به ابد سائل لطفت باشم

به من این مرتبه یک باره کمک کن آقا

 

زحمتم گردن سوگند حسین افتاده

پس به آن مصحف صد پاره  کمک کن آقا

 

قسمی میدهمت تا نتوانی  نخریم

.... به همان صاحب گهواره کمک کن آقا


برچسب‌ها: مناجات با امام زمان مناجات شعر انتظار
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 19:45 ] [ موسی علیمرادی ]

شهادت حضرت مسلم علیه السلام

 

غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم

قبل کشته شدن از فکر تو  مقتول شدم

 

گرچه کار همه شهر دگر سکه شده

من به پیش تو ولی سکه یک پول شدم

 

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند

شاخه خشکم  و از غم پر محصول شدم

 

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا

مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

 

سر من بر در دروازه و جسمم بازار

تازه من پیش شما کشته معقول شدم

[ جمعه یازدهم مهر 1393 ] [ 15:27 ] [ موسی علیمرادی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وصال ما و شما دير متفق گردد
كه من اسير نيازم تو صاحب نازي
امکانات وب