ناز و نیاز
شعر آیینی 
قالب وبلاگ
یا ابالفضل (ع)

 

گر نشد مشک ولی ماند امید دگرم

ببرم آب دراین کاسه چشمان ترم..

..هم شکستند همین کاسه و هم کاسه سرم

تا هوایی به سر از آب مبادا ببرم

 

اینچنین شدکه من  امید زدستم دادم

با سر از روی بلندی به زمین افتادم

 

 چه کنم مشک  سر ودست و دوچشمی که تر است

کاسه هایی که شکست است دگر درد سر است

تیغ وشمشیر بیارید تنم  منتظراست

به خدا درد خجالت زحرم سخت تر است

 

گر نشد آب برم کاش خودم آب شوم

تا که جاری به سوی خیمه ارباب شوم

 

ای خدا سایه ای از دور... مبادا آقاست

نه حسین بن علی نیست زنی از زنهاست

نکند زینب کبراست  خدا یا تنهاست

... پسرم گفت به من, تا بشناسم زهرا ست

 

گفت گر مادر تونیست منم مادر تو

آمدم گریه نکن آب فدای سر تو

 

...اذن دادند  که بر فاطمه مادر گفتم

آرزویی به سرم بود که آخر گفتم

 جان من شد همه یک آه و برادر گفتم

هقی هقی کردم و با گریه مکرر گفتم

 

چقدر لفظ اخا مثل عسل شیرین است

گرچه از دست تهی ام سر من پایین است

 

به اخا گفتن من لفظ بلی می آید

تار دیدم که حسین بن علی می آید

گوییا جلوه ای از رب جلی می آید

خسته و تشنه و درمانده ولی می آید

 

زیر لب زمزمه کردم به فدای تو حسین

بخورد بر سر من درد و بلای تو حسین

 

نیست بر دیدن چشمت به دو چشمم رویی

کاش میشد که به جان از تو کنم دلجویی

یا که بر راه تو با مژه زنم جارویی

یا به چشمم بنشینی به کنار جویی

 

   ولی افسوس دگر چشم ندارم آقا

هر چه را داشت ابالفضل, گرفتند آنرا

 

تارسید او به سرم گفت چرا تا شده ای

قد قاسم شده ای پخش به صحرا شده ای

رفته ای  آب بیاری خود دریا شده ای

خوش بحال لب اصغر که تو سقا شده ای

 

ناله ای زد که چنان درد به پهلوش نشست

به گمانم کمرش بود که از غصه شکست

 

گفتم ازآب  صدازد  که چه آمد به سرت

گفتم از آب صدازد چه شده بال و پرت

گفتم از آب صدا زد که چه شد زخم سرت

گفتم از آب صدا زد چه شده چشم ترت

 

اوبه رویم نزداما خبرش میپیچد

که اگر آب نباشد  پسرش  میمیرد

 

از خجالت همه جان و تنم شد فریاد

تا سرم  را به سر دامن مهرش جاداد

چشمهایم که به چشمان برادر افتاد

تازه دیدم چه قدر پیر شده ان شهزاد

 

قامتش خم شده و بی کس و تنها مانده

جان او پیش علی اکبر او جا مانده

 

با همان قامت  خم دور سرم  می چرخید

دستهایی که جدا شد زتنم می بوسید

ناله میزد به من و وضع تنم میگریید

دشمنش هلهله میکردو به او می خندید

 

گفت با گریه مرو تا که زمینم نزنند

کوفیان سنگ دگر سوی جبینم نزنند

 

 مرو  از دست حرامی نکشم منت آب

لا اقل رحم کن عباس برآن طفل رباب

بعد تو زندگی اهل حرم هست عذاب

به کمین دشمن من مانده ببین در تب و تاب

 

بیشتر آب شدم گفت  همه لشگر من

میروی بعد  تو سقا چه کند خواهر من

 

وقت تشریح پس از رفتن جان آمده بود

صحبت از نیزه و آن تخت روان آمده بود

زخمهایم همه از غم به زبان آمده بود

حرف از معجر زینب به میان آمده بود

 

 ای اباالفضل , فدای نخی از معجر تو

سرم از نیزه شود سایه روی سر تو


برچسب‌ها: غزل مرثیه حضرت عیاس شعر حضرت عباس
[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 22:57 ] [ موسی علیمرادی ]
مناجات با امام زمان (عج)

 

به من عاجز و بیچاره کمک کن آقا

بین دنیا شدم آواره کمک کن آقا

 

ناگزیر از همه جا  آمده ام خانه تو

رحم کن بر من بیچاره کمک کن آقا

 

لحظه ای گرکه رهایم بکنی می افتم

به من غم زده همواره  کمک کن  آقا

 

آمدم تا به ابد سائل لطفت باشم

به من این مرتبه یک باره کمک کن آقا

 

زحمتم گردن سوگند حسین افتاده

پس به آن مصحف صد پاره  کمک کن آقا

 

قسمی میدهمت تا نتوانی  نخریم

.... به همان صاحب گهواره کمک کن آقا


برچسب‌ها: مناجات با امام زمان مناجات شعر انتظار
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 19:45 ] [ موسی علیمرادی ]

شهادت حضرت مسلم علیه السلام

 

غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم

قبل کشته شدن از فکر تو  مقتول شدم

 

گرچه کار همه شهر دگر سکه شده

من به پیش تو ولی سکه یک پول شدم

 

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند

شاخه خشکم  و از غم پر محصول شدم

 

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا

مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

 

سر من بر در دروازه و جسمم بازار

تازه من پیش شما کشته معقول شدم

[ جمعه یازدهم مهر 1393 ] [ 15:27 ] [ موسی علیمرادی ]
 بحر طویل شهادت امام جواد علیه السلام

 

تيره گشته آسمان هم مكان هم لا مكان

 هم زمين و هم زمان

 رخت ماتم به تن عالميان

 بوي غم مي وزد از عرش خدا

وهمه بر  سر و بر سينه زنان

 مو كنان مويه كنان

به گمانم كه خداي يزدان 

روضه خوان گشته  كه از عالميان

 نرسد هيچ به جز آه و فغان

آسمان سوي زمين رفت دوان

 سوي يك نقطه معلوم روان

- كه ببيند

چه خبر گشته كه اين طور همه غرق غمند

غرق درد و المند

كاظمين ساكت و دلگير

و هوايش چه نفس گير

ولي هر چه كه گشتيم به هر جا كه رسيديم

 صدايي نشنيديم  به يك خانه ر سيديم...

 به گمانم كه در اين خانه عروسيست

 كه به جز هلهله و كف نرسد هیچ صدايي

 و اين خانه بود بيت جگر گوشه سلطان خراسان

 همان يار غريبي كه بود يار غريبان

 همان باب مراد است همان بيت جواد است

 گوش كرديم و شنيديم در آن هلهله و شور

 - غمين ناله اي از دور

  ضعيف است غم انگيز و غريب است

  كه گويد جگرم سوخت  كمي آب دهيدم

از عطش مثل كوير برهوت است لبم

 روز گارم پر غم

 يك نفر نيست كنارم

 كه دهد كاسه آبي به من لب تشنه

 كه مثال دشنه

 خنده همسر من بر جگر من خورده

ودلم افسرده

آنقدر بال زدم  درحجره

نفسم بند آمد

 لاله عمر من اینگونه خدا پژمرده

عاقبت پیکربی جان مرا

میکشیدند به بام

که شود کارتمام...

***

آسمان از غم این درد و محن می سوزد

زیر آن تابش خورشید

 بدن می سوزد

ولی از غیرت چندین کفتر

لحظه ای آن پیکر

هرم خورشید ندیداست نرنجید آخر

ولی ای وای خدا

از غم کرببلا

تا که جان از بدن  خون خدا گشت جدا

وقت خوش غیرتی مرکب و نعل تازه ....

بدن شاه به زیر سم اسبان افتاد

 و زنی گوشه مقتل به خدا جان می داد

که دگر دست از او بردارید

سر او را که به نیزه کردید

راحتش بگذارید ...

 

سال ۸۵

[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 18:43 ] [ موسی علیمرادی ]

یا امام رضا (ع)

 

پریشان واژه هایم را زگیسوی شما دارم

تمام شعر هایم را من از سوی شما دارم

 

ولا حول ... برآن چشم و بر آن  ابرو که من وزنِ

رباعی را  فقط از این ترازوی شما دارم  

 

تمام این غزلهارا ضمانت میکنی آقا

که  صید  این مضامین را از آهوی شما دارم

 

قصیده قامتی  و حاجی هر بیت تو هستم

که شرط حق مداری را من از کوی شما دارم

 

مربع گشت ترکیبم ز هر سو سجده ای واجب

قوافی قبلگاهی شد که از روی شما دارم

 

درِ عطر غزل افتاد و دل شد قطعه ای از عرش

وَ من این قطعه را از نام خوشبوی شما دارم

 

به هر مصرع دعا کردم به هر مصرع روا کردی

شبیه مثنوی  حسی فرا روی شما دارم

                     ***

اگرکه کربلا رفتم نجف یا سامرا دیدم

تمام روزی خود را من از سوی شما دارم

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 17:5 ] [ موسی علیمرادی ]

ولادت حضرت امام رضا (ع)

 

از آن زمان كه طرح دلم را خدا كشيد

آن را مكان سلطنت عشق آفريد

 

دل را به نام  رعیت عشق اتنخاب کرد

بر تاج و تخت ملک خودش شاه  برگزيد

 

شاهی که مهربان رئوف است و آشنا

شاهی که از فقیر وگدا ناز می خرید   

 

آنکه در آسمان و زمین تاج و تخت داشت

همپای بالهای زمین خورده می پرید

 

مانند چشمهای پر از رحمت و صفا

هرگز ندید دیده هرکس که دیده دید

 

آقا جهان به دور تو  پروانه  می شود...

شاهی شبیه شاه خراسان نمی شود

 

بايد كبوترانه برايت غزل نوشت

بايد تورا شبيه خدا بي مثل نوشت

 

وقتي به چشمهاي شما ميرسد غزل

بايد به جاي چشم دوكاسه عسل نوشت

 

آن كس كه جود را به تو بخشيد اي رئوف

دل را گداي خان شما از ازل نوشت

 

 طرز نگات زلزله انداخت در دلم

 آباد خا نه اش  كه مرا بر گسل نوشت

 

کار گدای خانه  تو پادشاهی است

بايد براي لطف تو ضرب المثل نوشت

 

اي آنكه گشته ضامن آهومدد رسان

در زير صفر مانده تبم  را به صد رسان

 

در محضر تو خاكم و از خاك كمترم

يعني كه از تمام فلك نيز برترم

 

وقتي به پيش گنبد زرد تو ميرسم

گويا بهشت كرده تجلي برابرم

 

گاهي  شبيه يك نخ سبزم  دخيل تو

گاهي در آسمان سرايت كبوترم

 

از اولين سفر كه به پا بوست آمدم

ديگر نشدكه از حرمت دل بياورم

 

جز درب خانه ات در ديگر نميزنم

حاجت به جز حريم توجايي   نميبرم

 

دستم بگير غير شما راه چاره نيست

در كار خير  حاجت هيچ استخاره نيست

 

گنبد نگو بگوكه نگين جهانيان

گلدسته نه بگو كه ستون هاي آسمان

 

 زائر نگو بگو كه ملك هاي عرش حق

خادم نه  جبرئيل خداوند لا مكان

 

مرقد  نگو و كعبه بگو بر ضريح او

بوي خداي ميرسد از بارگاهشان

 

هر چيزدر جوار شما پر بها شود

بيهوده نيست قيمت بالاي زعفران

 

هر جا رويم از سر خانت نميرويم

از بس كه سفره كرمت هست بي كران

 

دنيا به آستان حريمت دخيل شد

كوچكترين گداي شما جبرئيل شد

[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 16:57 ] [ موسی علیمرادی ]
ولادت حضرت معصومه(س)

 

حکم کردند که بی عشق نفس مذموم است

 

شکر این سینه به عشق ازلی محکوم است

 

از رضایی شدن تک تک ما معلوم است

 

دل مسلمان شده فاطمه  معصوم است

 

همگی مستی خود را زهمین خم داریم

 

هرچه داریم همه  از حرم قم  داریم

 

 

 

به غبار قدم وصف  تو محشر برسد

 

پای توصیف تو باید که برادر برسد

 

تا که درشان تو مضمون برابر برسد

 

جای آنست که یک سوره کوثر برسد

 

لال  در محضر تو بودن ما , وصف شماست

 

ورنه این شعر همان قطره کنار دریاست  

 

 

 

تورسیدی و پدر صاحب دختر شده است

 

صاحب و آسیه و مریم و هاجر شده است

 

از گل خنده تو دهر معطر شده است

 

خواهری زینت آغوش برادر شده  است

 

تا که قنداقه تو دست برادر  افتاد

 

گوییا حق به حسین بن علی زینب داد

 

 

 

 کعبه برآل علی کرده گریبان را چاک

 

سایه چادر تو پهن شده در افلاک

 

تو همان عرش نشینی و من افتاده به خاک

 

من چگویم پدرت گفت ابوک به فداک

 

بگذار ید بدانند تمام دنیا

 

پای این درس گرفتیم مسلمانی را

 

 

 

کرمت جلوه ای از بارش باران دارد

 

سفره  ما زکرمخانه تو نان دارد

 

این همان نیک سرشتی است که انسان دارد

 

که ارادت به تو و شاه خراسان دارد

 

محک عشق تو در سینه انسان کافی است

 

هرکسی عشق نورزد به شما آدم نیسنت

 

 

 

دست ازعشق محال است که ما برداریم

 

عشق خاک قدمت  بود , اگر سر داریم

 

از بهار نفست شهر نیاسر داریم

 

عطرتو بود گلابی که به قمصر داریم

 

از زمانی که قدمهای تو آمد این سو

 

نمک سفره ایران شده قم ای بانو

 

 

 

مینویسم به تو ای  مقصد و مقصود حیات

 

مینویسم به تو از تشنه لب آب فرات

 

هرکه شد مست حسین از تو گرفته است برات

 

پرچم گنبد تو عرشه کشتی نجات

 

کاش  میشد که به دست تو خدایی بشویم

 

تا محرم همگی کرببلایی بشویم

 


برچسب‌ها: شعر ولادت حضرت معصومه مدح حضرت معصومه
[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 16:59 ] [ موسی علیمرادی ]

  

حضرت قاسم (ع)  

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده

نقل دامادی تو بود مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

چه قدر خار به زخم بدنت گل کرده

چه قدر پیکر تو روی زمین غلطیده

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

شور عشق از لب تو  وه که چه شیرین ریزد

عسل از کام تو شیرینی خود نوشیده

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده


برچسب‌ها: شعر حضرت قاسم
[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 12:30 ] [ موسی علیمرادی ]
یا صاحب الزمان(عج)

هوا ی عاشقی این روزها چه سنگین است   

غروب جمعه بی تو چقدر غمگین است

طلوع جمعه سرم با امید  تو بالاست

غروب جمعه سرم  نا امید  پایین است

اگرچه بال گشودم ولی زمین گیرم

که بالهای فراق تو بار سنگین است

نمک به زخم  دلم گرچه میزند  اما

خیال آمدن  تو همیشه شیرین است

کشیده دوری تو  نقشه ای که  پیرم کرد

ببین به صفحه پیشانی ام پر از چین است

به انتظار تو عمرم به سررسدغم نیست

تورا ندیده , بمیرم همه غمم این است

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بگو چقدر به راهش دوچشم مسکین است


برچسب‌ها: شعر انتظار
[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 17:11 ] [ موسی علیمرادی ]
مناجات

 

 

آه ای پناه هر دو عالم بی پناهم

 

آیینه ام اما اسیر دست آهم

 

 

 

چون بی ستون هر خانه شد, آوار گردد

 

بی یادتو خوردم زمین ای تکیه گاهم

 

 

 

گفتم درستش میکنم شد بدتر از قبل

 

در آمدم از چاله افتاده به چاهم

 

 

 

من بنده نفسم هر آنچه نفس خواهد

 

لافم شده هرچه خدا خواهد بخواهم

 

 

 

وقت گرفتاری فقط سوی تو آیم

 

شرمنده از این بندگی گاه گاهم

 

 

 

پیدا کن این گم گشته ی در آرزو را

 

چون سوزنی  افتاده در انبار کاهم

 

 

 

با نفس غارت شد دلم , آقا کمک کن

 

بیچاره و درمانده ای در بین راهم

 

 

 

گر سائل لطف تو باشم روسپیدم

 

گر پادشاهی بی تو باشم روسیاهم

 

 

 

دستم بگیر ای منتهای آرزوها

 

یا رب بده در خانه ارباب راهم

 

 

 

حتما درستش میکند  او بنده ات را

 

گر کربلا قسمت کنی بر این گدا هم

 


برچسب‌ها: شعر مناجات ماه رمضان
[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 2:27 ] [ موسی علیمرادی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وصال ما و شما دير متفق گردد
كه من اسير نيازم تو صاحب نازي
امکانات وب